بازدید امروز : 0
بازدید دیروز : 43
به نام خدا
رفقا«سخن کز دل برآید ،لاجرم بر دل نشیند»انشاءالله
یک روز که پیغمبر
در گرمی تابستان
در سایه نخلستان
همراه علی می رفت
دیدند که زنبوری
از لانه ی خود پَر زد
خود را به پیغمبر زد
بر خاک پِیَش صد بوسه ی دیگر زد
پیغمبر از او پرسید
آهسته بگو جانم
طعم عسلت از چیست؟
هر چند که می دانم
زنبور جوابش گفت:
هر صبح که برخیزم
من نام تو را در دل
چون گل به بغل دارم
هر صبح که برخیزم
در سینه عسل دارم
بهتر ز نبات است این
از قند و شکر بهتر
طعم عسل از من نیست طعم صلوات است این،
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
لینک دوستان
آوای آشنا
بایگانی
اشتراک